الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )
537
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)
و حيرت خود را به سوى او بازگردانند كه آنها را از ايشان رفع كند و از براى تو جوارحى كه دارى ، امامى بر پا مىكند كه حيرت و شك خويش را به سوى آن برگردانى ؟ هشام مىگويد : پس عمرو بن عُبيد ساكت شد و هيچ نگفت . بعد از آن ، به جانب من ملتفت شد و گفت : تو هشام بن حكمى ؟ گفتم : نه . گفت : آيا تو از همنشينان اويى ؟ گفتم : نه . گفت : پس تو از اهل كجايى و مردم كدام شهرى ؟ گفتم : از اهل كوفهام . گفت : هر گاه چنين باشد ، البته تو هشامى ، پس مرا در بر گرفت و به جاى خويش نشانيد ، و از جاى خود بيرون رفت و سخن نگفت تا من برخاستم . حضرت صادق عليه السلام خنديد و فرمود كه : « اى هشام ، كه اين را به تو تعليم كرد ؟ » عرض كردم كه : اين چيزى است كه از تو فرا گرفتم و خود آن را تأليف كردم و به هم ضمّ نمودم . حضرت فرمود : « به خدا سوگند ، كه همين استدلال در صحف ابراهيم و موسى عليهما السلام نوشته است » . 437 / 4 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از آنكه او را ذكر كرده ، از يونس بن يعقوب روايت كرده است كه گفت : در خدمت امام جعفر صادق عليه السلام بودم كه مردى از اهل شام بر آن حضرت وارد شد و عرض كرد كه : من مردى هستم ، صاحب كلام و فقه و فرائض ( كه علم كلام و فقه و واجبات يا مواريث را مىدانم ) ، و آمدهام كه با اصحاب تو مباحثه و گفتوگو نمايم . حضرت صادق عليه السلام فرمود كه : « سخن تو از سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله است ، يا از پيش خود مىگويى ؟ » عرض كرد كه : از سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله و از پيش خود ؛ هر دو مىگويم . حضرت عليه السلام فرمود : « پس تو در اين هنگام شريك رسول خدايى صلى الله عليه و آله ؟ » عرض كرد : نه . حضرت فرمود : « پس وحى را از جانب خدا شنيدهاى كه تو را خبر دهد ؟ » عرض كرد : نه . فرمود : « پس فرمانبردارى تو واجب است ؛ چنانچه فرمانبردارى رسول خدا صلى الله عليه و آله واجب است ؟ » عرض كرد : نه . حضرت عليه السلام به جانب من التفات فرمود و فرمود كه : « اى يونس بن يعقوب ، اين مرد با خود خصومت نمود و سخن خويش را باطل ساخت ، پيش از آنكه سخن گويد » . بعد از آن فرمود كه : « اى يونس ، اگر علم كلام را نيكو مىدانستى ، با او تكلم مىكردى » . يونس عرض كرد : زهى حسرت و ندامت بر جهالت من به آن . يونس مىگويد كه : بعد از آن به آن حضرت عرض كردم كه : فداى تو گردم ، من از تو شنيدم كه از علم كلام نهى مىفرمودى و مىفرمودى كه : « واى بر اصحاب كلام ! مىگويند كه : اين منقاد و رام مىشود و اين منقاد نمىشود و اين منساق و روان مىگردد و اين منساق نمىگردد ، و اين را تعقل